شهادت جانسوز هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت امام علی ابن موسی الرضا علیه السلام بر همه شیعیان جهان تسلیت باد...





سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك
روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش
بيرون ريخت. سيلي از عشق راه افتاد و جهان را
عشق بُرد. فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد...
مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا
نميدانند كه هر روز كسي عاشقميشود و هر روز سيلي
از عشق راه ميافتد و هر روز جهان را عشق ميبَرَد و
خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!
سنگ عشق
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين
به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين
را به من داد تا در سينهام بگذارم و قلبم باشد.حالا هروقت
كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش
باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد
و تنها آتشاش ميماند.مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي
آتش.مرا ببخش كه در سينهام سنگي آتشين است.
رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را
رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است
و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به
گوشهاي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان
هم محتاط نباشي؛ شاد باش
و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوست ندارد كه
لباساش رنگيتر است!
"عرفان نظر آهاري"
عشق و اقتصاد - مزاياي فردي عشق – غير مادي
پيش فرضم در اين مطلب از عشق , عشقي جنسي [1] سالم
, در کنار معشوق و بدون مشکلات است که البته اين خود نوعي
آرمانگرايي است . روي سخنم را با تعريف از عشق سالم شروع نمي کنم.
اگرچه که مي بايد در ابتدا پيش فرض هايم را مبين نمايم اما به دلايلي
اين را به بعد موکول مي کنم . اميد وارم بتوانم به زودي مطالبي را هم
راجع به عشق سالم جمع آوري کنم. از دوستاني که در اين زمينه منابع
معتبري سراغ دارند خواهشمندم مرا راهنمايي نمايند .
مزاياي فردي عشق – غير مادي :
آرامش :
يکي از مسائلي که همواره بشر به دنبال آن بوده است آرامش است .
اگر آرامش را احساسي دروني منشعب از اتفاقات و حوادث بيروني بدانيم,
مي توانيم آرامش را در نحوه زندگي , اتفاقات روزمره و روند روزانه زندگي بيابيم .
بسياري از اديان تنها هدف و يا بزرگترين هدف دين را آرامش يافتن دانسته اند .
شعار هايي نظير الا باذکر الله تطمئن القلوب (همانا با ياد خدا قلب ها
آرامش مي گيرند) مبين اين امرند . بشر از ابتدا تلاش هاي بسياري
در بدست آوردن آرامش نموده است . دور از واقعيت نيست که يکي از جنبه هاي
کشش بشر به سوي مواد اعتياد آور , کسب آرامش پس از مصرف آن بدانيم .
شايد بتوانيم يکي از اموري که يک عاشق احساس مي کند را
آرامش بدانيم . آرامشي که عاشق از بودن در کنار معشوق
و وصال آن بدست مي آورد اگرچه که در بسياري از موارد پس
از تلاش و تلاطم هاي بسيار بدست مي آيد , غير قابل انکار است.
جمله از نيچه که چندي پيش هم در مطالبم ذکر کرده بودم نشانگر
اين امر است " فقط دو راه براي رهايي از هر رنجي است .
هر کدام را که مي خواهي انتخاب کن : مرگ سريع و يا عشق طولاني " .
عاشق از در کنار بودن با معشوق , صحبت کرردن با وي , در آغوش و
وي بودن حتي به او فکر کردن احساس آرامشي هرچند در بسياري
از موارد زود گذر بدست مي آورد .
اميد به زندگي :
عاشق زندگي اش را هدف مند مي يابد . وي براي رسيدن
به معشوق تلاش مي کند و تنها چيزي که او را کمک مي کند
تا اين راه را بپمايد ؛ اميد است . عاشق همواره اميد وار است.
نا اميدي قاتل عشق است و عاشق از آن دوري مي جويد . او
آنقدر اميد دارد که حاضر باشد کوهي سنگ را بتراشد . وي به زندگي اميد وار
مي شود و براي آن تلاش مي کند .
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
معنا يابي زندگي :
بشر مدرن با از دست دادن تعبد بدون قيد و شرط و تکيه بر
تعقل و حذف دين از زندگي اجتماعي و شخصي دچار نوعي
تزلزل شده است. در اين راستا بسياري از افراد زندگي بدون
هدف را در پيش گرفته اند و نيز عده اي بر اين باورند که زندگي
ذاتا قائم به داشتن معنا نيست و اصولا زندگي چيزي نيست که بتوان
براي آن معنايي ارزشمند تعريف کرد . يکي از اموري که عاشق احساس
مي کند , معنا يابي زندگي و اميد به آينده است . عاشق با احساس
و کششي که برا ي معشوق دارد به زندگي خود معنا مي بخشد. در اين
راستا کلماتي مانند پوچي , مرگ , بيهودگي و امثال آن در تفکر
عاشق نمي گنجد و شوق به زندگي براي رسيدن به موجودي ارزشمند ,
معشوق , در وي دو چندان مي شود . عشق در وصال مي طلبد, وصال
کوشش و کوشش حيات . بي راه نيست اگر اريک فروم مي گويد :
"عشق عبارت است از رغبت جدي به زندگي و پرورش آنچه
بدان مهر مي ورزيم"
پويايي :
يکي از مواردي که از نتايج معنا يابي زندگي است , پويايي است
که خود آنقدر ارزشمند است اگر به عنوان نتيجه اي ديگر ذکر شود .
عاشق براي رسيدن به معشوق پويا مي شود . تلاش مي کند و در
اين راستا سعي در برداشتم موانع موجود مي نمايد . تلاش هاي بسياري که
در راه وصال معشوق مي انجامد براي عاشق هيچ گاه خستگي مفرط نمي آورد و
اصولا خستگي شايد چيزي است که عاشق به آن فکر نمي کند. در اين راستا وي
سعي در تغيير تمام موانع مي شود و تا آنجا که حتي در فکرش "فلک
را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم" مي آيد و در خود قدرت تغيير
افلاک را مي بيند و مي خواهد که " شور يكپارچگي را در شرق "
بر پا کند . جمله جالبي در فيلم بسيار زيباي شبهاي روشن را هيچ گاه
از خاطر نمي برم . زماني که دختر از استاد پرسيد به نظر شما توي دوسال
چقدر تغيير ممکن است اتفاق بيافتد . استاد پاسخ داد "من آدم خوبي براي
اين سوال نيستم . چند سالي است که چيزي براي من تغيير نکرده
است" .
عدم احساس تنهايي :
احساس تنهايي ؛ احساسي است آزار دهنده و مثل خوره روح
آدم را انزوا مي خورد و مي تراشد . بشر هميشه به دنبال آن
بوده است که از تنهايي خويش فرار کند . اگر مبنا هاي اوليه
احداث قبيله و اجتماع برطرف ساختن نياز هاي اوليه انساني باشد
اما اکنون تا حدودي اين گونه نيست و انسان ها بيشتر تمايل
دارند در کنار يکديگر باشند . مي توانيم نياز به خانواده ؛ دوست و آشنا
را در برطرف کردن تنهايي بدانيم . "بشر به طور کلي تنهاست جز به
هنگامي که به ديگران ياري مي دهد". يکي از مواردي که مي تواند
احساس تنهايي کردن را تا حدودي کم رنگ تر کند ؛ داشتن
دوستاني دلسوز و هم راي و هم عقيده است . انسان عاشق در
کنار معشوق احساس تنهايي نمي کند . او براي پناه از هجوم باد هاي
تنهايي به کسي پناه مي برد که او را دوست مي دارد .
تنهايي خود را کم رنگ تر مي يابد . کسي را پيدا مي کند که
با وي تشکيل ما مي دهد. قسمتي از وجود خود را با قسمتي
از وجود ديگري در مي آميزد و ما مي آفريند مثل دو دايره
با دو رنگ متفاوت که با هم اشتراک پيدا مي کنند و رنگ ها با هم در
مي آميزند . اگر چه که افرادي چون اريک فروم بر اين نظر ند که:
عشق به معناي "کارتيمي" و پناهگاهي براي گريز از تنهايي صورتي
از انحطاط عشق در جامعه امروزي غرب است . اما من خود با اين نظر مخالفم
و عشق را از ابتدا براي فرار از تنهايي و پناهگاهي براي گريز از تنهايي و يا عدم
احساس تنهايي مي دانم . من به اين نظر قائلم که اگرچه بشر هميشه تنهاست
و اين حقيقت وجود دارد که عاشق با وجود معشوق باز هم تنهاست اما اين
عدم درک تنهايي کمتر از مزاياي عشق است و ارزشمند.
احساس خوشبختي :
خوشبختي احساسي است دروني که در اثر رسيدن و يا در راه
رسيدن به هدفي که انسان به دنبال آن بوده است ، به
وي دست مي دهد . اگر بگوييم که تا کنون کسي تعريفي
دقيقي از خوشبختي ارائه نداده است پر بي راه نيست . اما
مي توانيم تا حدودي عواملي از آن را نام ببريم. اعم
از : ثروت , قدرت ، ايمان ، همسر خوب ، تحصيلات , دوست
داشتن و دوست داشته شدن و ...[2]
يکي از مواردي که شخص با آن احساس خوشبختي
مي کند از نظر من دوست داشتن و دوست داشته شدن مي باشد
. شخص عاشق از داشتن معشوقي که وي را دوست مي دارد
احساس غرور , عزت نفس و با ارزش بودن به وي دست مي دهد .
وي از وصال معشوق، رسيدن به هدفي که مدتها به دنبال آن
بوده است را احساس مي کند . احساس مي کند که کيمياي هستي که
وي دارد قارون کند گدا را . لودويگ ويتگنشتاين در کتاب فرهنگ و ارزش
خود مي فرمايد : "بزرگترين خوشبختي انسان عشق است "
هنر :
خلق بسياري از آثار هنري ريشه در احساسات هنر مند دارد .
اگر هنر را يک استعداد دروني بدانيم و آن را کمتر موثر از
تمرين و ممارست بدانيم ، بيشتر مواقع شکوفايي اين استعداد
مديون جرقه اي از احساسات است . بسياري از هنرمندان براي
تخليه احساسات خود به هنر پناه مي برند . شايد بتوانيم هنر را پناهگاهي
براي بيان احساسات بشري بدانيم . در ايران که از فقر هنري بسياري
نسبت به ديگر نقاط جهان داريم ، بيشتر اين هنر در ادبيات و شعر مبين شده است .
بسياري از اشعار زيباي شاعران که تا کنون باقي مانده است
در اين باره سخن مي گويند. البته اين نکته قابل توجه است
که شاعران آنها نيز خود از استعداد بسياري برخوردار بوده اند .
ولي در سطوح پايين تر هم انسان عاشق سعي در خلق هنر
مي نمايد .
همه قبله من عالمان دين بودند
مرا معلم عشق تو شاعري آموخت
البته اين مورد شايد بر خلاف ديگر موارد در صورتي که عشق
سالم ، دوطرفه و در کنار معشوق هم نباشد ، باز امکان وقوع دارد
و حتي در بسياري از موارد امکانش بيشتر هم مي شود .
دوستاي قشنگم: يه نظر كوچولو خواهش ميكنم
عشق و اقتصاد - مزاياي فردي عشق – غير مادي
پيش فرضم در اين مطلب از عشق , عشقي جنسي [1] سالم
, در کنار معشوق و بدون مشکلات است که البته اين خود نوعي
آرمانگرايي است . روي سخنم را با تعريف از عشق سالم شروع نمي کنم.
اگرچه که مي بايد در ابتدا پيش فرض هايم را مبين نمايم اما به دلايلي
اين را به بعد موکول مي کنم . اميد وارم بتوانم به زودي مطالبي را هم
راجع به عشق سالم جمع آوري کنم. از دوستاني که در اين زمينه منابع
معتبري سراغ دارند خواهشمندم مرا راهنمايي نمايند .
مزاياي فردي عشق – غير مادي :
آرامش :
يکي از مسائلي که همواره بشر به دنبال آن بوده است آرامش است .
اگر آرامش را احساسي دروني منشعب از اتفاقات و حوادث بيروني بدانيم,
مي توانيم آرامش را در نحوه زندگي , اتفاقات روزمره و روند روزانه زندگي بيابيم .
بسياري از اديان تنها هدف و يا بزرگترين هدف دين را آرامش يافتن دانسته اند .
شعار هايي نظير الا باذکر الله تطمئن القلوب (همانا با ياد خدا قلب ها
آرامش مي گيرند) مبين اين امرند . بشر از ابتدا تلاش هاي بسياري
در بدست آوردن آرامش نموده است . دور از واقعيت نيست که يکي از جنبه هاي
کشش بشر به سوي مواد اعتياد آور , کسب آرامش پس از مصرف آن بدانيم .
شايد بتوانيم يکي از اموري که يک عاشق احساس مي کند را
آرامش بدانيم . آرامشي که عاشق از بودن در کنار معشوق
و وصال آن بدست مي آورد اگرچه که در بسياري از موارد پس
از تلاش و تلاطم هاي بسيار بدست مي آيد , غير قابل انکار است.
جمله از نيچه که چندي پيش هم در مطالبم ذکر کرده بودم نشانگر
اين امر است " فقط دو راه براي رهايي از هر رنجي است .
هر کدام را که مي خواهي انتخاب کن : مرگ سريع و يا عشق طولاني " .
عاشق از در کنار بودن با معشوق , صحبت کرردن با وي , در آغوش و
وي بودن حتي به او فکر کردن احساس آرامشي هرچند در بسياري
از موارد زود گذر بدست مي آورد .
اميد به زندگي :
عاشق زندگي اش را هدف مند مي يابد . وي براي رسيدن
به معشوق تلاش مي کند و تنها چيزي که او را کمک مي کند
تا اين راه را بپمايد ؛ اميد است . عاشق همواره اميد وار است.
نا اميدي قاتل عشق است و عاشق از آن دوري مي جويد . او
آنقدر اميد دارد که حاضر باشد کوهي سنگ را بتراشد . وي به زندگي اميد وار
مي شود و براي آن تلاش مي کند .
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
معنا يابي زندگي :
بشر مدرن با از دست دادن تعبد بدون قيد و شرط و تکيه بر
تعقل و حذف دين از زندگي اجتماعي و شخصي دچار نوعي
تزلزل شده است. در اين راستا بسياري از افراد زندگي بدون
هدف را در پيش گرفته اند و نيز عده اي بر اين باورند که زندگي
ذاتا قائم به داشتن معنا نيست و اصولا زندگي چيزي نيست که بتوان
براي آن معنايي ارزشمند تعريف کرد . يکي از اموري که عاشق احساس
مي کند , معنا يابي زندگي و اميد به آينده است . عاشق با احساس
و کششي که برا ي معشوق دارد به زندگي خود معنا مي بخشد. در اين
راستا کلماتي مانند پوچي , مرگ , بيهودگي و امثال آن در تفکر
عاشق نمي گنجد و شوق به زندگي براي رسيدن به موجودي ارزشمند ,
معشوق , در وي دو چندان مي شود . عشق در وصال مي طلبد, وصال
کوشش و کوشش حيات . بي راه نيست اگر اريک فروم مي گويد :
"عشق عبارت است از رغبت جدي به زندگي و پرورش آنچه
بدان مهر مي ورزيم"
پويايي :
يکي از مواردي که از نتايج معنا يابي زندگي است , پويايي است
که خود آنقدر ارزشمند است اگر به عنوان نتيجه اي ديگر ذکر شود .
عاشق براي رسيدن به معشوق پويا مي شود . تلاش مي کند و در
اين راستا سعي در برداشتم موانع موجود مي نمايد . تلاش هاي بسياري که
در راه وصال معشوق مي انجامد براي عاشق هيچ گاه خستگي مفرط نمي آورد و
اصولا خستگي شايد چيزي است که عاشق به آن فکر نمي کند. در اين راستا وي
سعي در تغيير تمام موانع مي شود و تا آنجا که حتي در فکرش "فلک
را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم" مي آيد و در خود قدرت تغيير
افلاک را مي بيند و مي خواهد که " شور يكپارچگي را در شرق "
بر پا کند . جمله جالبي در فيلم بسيار زيباي شبهاي روشن را هيچ گاه
از خاطر نمي برم . زماني که دختر از استاد پرسيد به نظر شما توي دوسال
چقدر تغيير ممکن است اتفاق بيافتد . استاد پاسخ داد "من آدم خوبي براي
اين سوال نيستم . چند سالي است که چيزي براي من تغيير نکرده
است" .
عدم احساس تنهايي :
احساس تنهايي ؛ احساسي است آزار دهنده و مثل خوره روح
آدم را انزوا مي خورد و مي تراشد . بشر هميشه به دنبال آن
بوده است که از تنهايي خويش فرار کند . اگر مبنا هاي اوليه
احداث قبيله و اجتماع برطرف ساختن نياز هاي اوليه انساني باشد
اما اکنون تا حدودي اين گونه نيست و انسان ها بيشتر تمايل
دارند در کنار يکديگر باشند . مي توانيم نياز به خانواده ؛ دوست و آشنا
را در برطرف کردن تنهايي بدانيم . "بشر به طور کلي تنهاست جز به
هنگامي که به ديگران ياري مي دهد". يکي از مواردي که مي تواند
احساس تنهايي کردن را تا حدودي کم رنگ تر کند ؛ داشتن
دوستاني دلسوز و هم راي و هم عقيده است . انسان عاشق در
کنار معشوق احساس تنهايي نمي کند . او براي پناه از هجوم باد هاي
تنهايي به کسي پناه مي برد که او را دوست مي دارد .
تنهايي خود را کم رنگ تر مي يابد . کسي را پيدا مي کند که
با وي تشکيل ما مي دهد. قسمتي از وجود خود را با قسمتي
از وجود ديگري در مي آميزد و ما مي آفريند مثل دو دايره
با دو رنگ متفاوت که با هم اشتراک پيدا مي کنند و رنگ ها با هم در
مي آميزند . اگر چه که افرادي چون اريک فروم بر اين نظر ند که:
عشق به معناي "کارتيمي" و پناهگاهي براي گريز از تنهايي صورتي
از انحطاط عشق در جامعه امروزي غرب است . اما من خود با اين نظر مخالفم
و عشق را از ابتدا براي فرار از تنهايي و پناهگاهي براي گريز از تنهايي و يا عدم
احساس تنهايي مي دانم . من به اين نظر قائلم که اگرچه بشر هميشه تنهاست
و اين حقيقت وجود دارد که عاشق با وجود معشوق باز هم تنهاست اما اين
عدم درک تنهايي کمتر از مزاياي عشق است و ارزشمند.
احساس خوشبختي :
خوشبختي احساسي است دروني که در اثر رسيدن و يا در راه
رسيدن به هدفي که انسان به دنبال آن بوده است ، به
وي دست مي دهد . اگر بگوييم که تا کنون کسي تعريفي
دقيقي از خوشبختي ارائه نداده است پر بي راه نيست . اما
مي توانيم تا حدودي عواملي از آن را نام ببريم. اعم
از : ثروت , قدرت ، ايمان ، همسر خوب ، تحصيلات , دوست
داشتن و دوست داشته شدن و ...[2]
يکي از مواردي که شخص با آن احساس خوشبختي
مي کند از نظر من دوست داشتن و دوست داشته شدن مي باشد
. شخص عاشق از داشتن معشوقي که وي را دوست مي دارد
احساس غرور , عزت نفس و با ارزش بودن به وي دست مي دهد .
وي از وصال معشوق، رسيدن به هدفي که مدتها به دنبال آن
بوده است را احساس مي کند . احساس مي کند که کيمياي هستي که
وي دارد قارون کند گدا را . لودويگ ويتگنشتاين در کتاب فرهنگ و ارزش
خود مي فرمايد : "بزرگترين خوشبختي انسان عشق است "
هنر :
خلق بسياري از آثار هنري ريشه در احساسات هنر مند دارد .
اگر هنر را يک استعداد دروني بدانيم و آن را کمتر موثر از
تمرين و ممارست بدانيم ، بيشتر مواقع شکوفايي اين استعداد
مديون جرقه اي از احساسات است . بسياري از هنرمندان براي
تخليه احساسات خود به هنر پناه مي برند . شايد بتوانيم هنر را پناهگاهي
براي بيان احساسات بشري بدانيم . در ايران که از فقر هنري بسياري
نسبت به ديگر نقاط جهان داريم ، بيشتر اين هنر در ادبيات و شعر مبين شده است .
بسياري از اشعار زيباي شاعران که تا کنون باقي مانده است
در اين باره سخن مي گويند. البته اين نکته قابل توجه است
که شاعران آنها نيز خود از استعداد بسياري برخوردار بوده اند .
ولي در سطوح پايين تر هم انسان عاشق سعي در خلق هنر
مي نمايد .
همه قبله من عالمان دين بودند
مرا معلم عشق تو شاعري آموخت
البته اين مورد شايد بر خلاف ديگر موارد در صورتي که عشق
سالم ، دوطرفه و در کنار معشوق هم نباشد ، باز امکان وقوع دارد
و حتي در بسياري از موارد امکانش بيشتر هم مي شود .
دوستاي قشنگم: يه نظر كوچولو خواهش ميكنم